💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدایا از تو ممنونم

خدایا از تو ممنونم…

خدایا از تو ممنونم...

خدایا ممنونم
من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم،
کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست…

خدایا
من می‌تونم راه برم،
کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند…

خدایا از تو ممنونم
که دل رئوف و شکننده‌ای دارم،
کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن…

خدایا سپاسگزارم
که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم،
کسانی هستند که از این
نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند…

خدای عزیزم
من می‌تونم کار کنم،
کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند،
برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم…

خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم
که کسی هست که منو دوست داره،
کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست…

و بیش از همه‌ی این‌ها
برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و
امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم…
هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست…

نویسنده:آرش غمخواری





یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

تصادف

از تصادف جانِ سالم به در برده بود...

و می گفت زندگیش را مدیون ماشین مدل بالایش است...

و خدا همچنان لبخند می زد...





یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(1)

خندیدن یک نیایش است

خندیدن یک نیایش است

 

 

خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی، آموخته‌ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می‌یابی!

کسی می‌تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی
زندگی را می‌بیند.

کوتاه‌ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می‌شود!
غم اگر تقسیم شود، نصف می‌شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

یادت باشه! انسان‌های خندان و شاد به خداوند شبیه‌ترند!

کمی موسیقی گوش کن،بخند (حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن! همین لحظه را، اگر گریه کنی یا بخندی‌!
بالاخره می‌گذرد، امتحان کن‌!

بهشت یعنی، شادی، خنده، سرور و شعف‌!

 

 





جمعه 10 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(1)

خدای مهربانم!

 

خدای مهربانم!
به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند ...
تو را در دلهایشان جستجو کنند ...
و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند ...
زندگی هایمان غمبار است و خشن ...
قلب هایمان را سرشار از لطافت کن ...
به ما بال پرواز بده و هوایی برای نفس کشیدن...

 





پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

شجاعت

از این مطلب خوشم اومد...حیفم اومد نذارمش

شجاعت هميشه فرياد زدن نيست...
گاهى صداى آرامیست
كه در انتهاى روز می‌گويد:
"فردا دوباره تلاش خواهم كرد"




پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدایِ من

 

خدای من

همان خدايی‌ست كه با من كار می‌كند، با من كتاب می‌خواند، با من می‌نويسد، با من غصه‌دار می‌شود و با من شاد می‌شود.
خدای من حتی گل‌ها را هم با من می‌بويد…!
خدای من همان خدايی‌ست كه دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد، اين را فقط من می‌دانم و بس…!
خدای من همين‌جاست… در همين نزديكی…

 لبخندزندگی





پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

من خدایی دارم

من خدایی دارم…

من خدایی دارم

من خدایی دارم، که در این نزدیکی‌ست…

نه در آن بالاها!

مهربان، خوب، قشنگ…
چهره‌اش نورانیست

گاه‌گاهی سخنی می‌گوید،
با دل کوچک من،
ساده‌تر از سخن ساده من

او مرا می‌فهمد‌!
او مرا می‌خواند،
او مرا می‌خواهد،
او همه درد مرا می‌داند…

یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می‌نگرم،
آن زمان رقص‌کنان می‌خندم…

که خدا یار من است،
که خدا در همه جا یاد
من است.

او خدایست که همواره مرا می‌خواهد،

او مرا می‌خواند
او همه درد مرا می‌داند…

منبع:لبخندزندگی





پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدا را ببینید

 

خدا در میان همین بوته‌ها و گل‌هاست،
او را ببیند، چگونه می‌خندد! چگونه می‌شکفد!
ببینید! چگونه در جان درختان قامت می‌افروزد، و دستان سبز خویش را در باد تکان می‌دهد.
آری خدا در همین نزدیکی‌هاست...




پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدا را دیدم





پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

فرشته ای به نام مادر

 

کودکی که آماده ی تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به انجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: از میان بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام .او در انتظار تو است و از تو نگهداری می کند.

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه

کودک گفت: اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی است.

خداوند لبخند زد: فرشته ی تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهی کرد.  

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشته ی تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت : وقتی می خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟

خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت : فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید: شنیده ام در زمین انسان های بد هم زندگی می کنند چه کسی از من محافظت می کند؟

خداوند پاسخ داد: فرشته ات از تو محافظت می کند حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد: اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره ی من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا

خواهد آموخت گر چه من همواره در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید: خدایا اگر باید همین الان بروم لطفا نام فرشته ام را بگویید.

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد : نام فرشته ات اهمیتی ندارد به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.