💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران

دوشنبه 13 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

کودکی می اندیشید...

کودکی می اندیشید...

که خدا...چه می خورد...چه می پوشد...و کجا خانه دارد

ندا آمد...

غصه ی بندگانش را می خورد...گناهانِ بندگانش را می پوشد...و در هر دلِ شکسته ای خانه دارد





دوشنبه 13 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

نسیم،نفس خداست

 نسیم، نفس خداست

نسیم، نفس خداست

بار روی دوشش زیادی سنگین بود و سر بالایی زیادی سخت… دانه‌ی گندم روی شانه‌های نازکش سنگینی می‌کرد. نفس‌نفس می‌زد. اما کسی صدای نفس‌هایش را نمی‌شنید، کسی او را نمی‌دید. دانه از روی شانه‌های کوچکش سُر خورد و افتاد. خدا دانه‌ی گندم را فوت کرد. مورچه می‌دانست که نسیم، نَفَس خداست! مورچه دانه را دوباره بر دوشش گذاشت و به خدا گفت: “گاهی یادم می‌رود که هستی، کاش بیشتر می‌وزیدی.”

خدا گفت: “همیشه می‌وزم. نکند دیگر گُمم کرده‌ای!”

مورچه گفت: “این منم که گم می‌شوم. بس که کوچکم. بس که ناچیز. بس که خُرد. نقطه‌ای که بود و نبودش را کسی نمی‌فهمد.”

خدا گفت: “اما نقطه سر آغاز هر خطی‌ست.”

مورچه زیر دانه‌ی گندمش گم شد و گفت: “من اما سر آغاز هیچم و ریزم و ندیدنی. من به هیچ چشمی نخواهم آمد.”

خدا گفت: “چشمی که سزاوار دیدن است می‌بیند. چشم‌های من همیشه بیناست.”

مورچه این را می‌دانست. اما شوق گفت‌و‌گو داشت. پس دوباره گفت: “زمینت بزرگ است و من ناچیزترینم. نبودنم را غمی نیست.”

خدا گفت: “اما اگر تو نباشی، پس چه کسی دانه‌ی کوچک گندم را بر دوش بکشد و راه رقصیدن نسیم را در سینه خاک باز کند؟ تو هستی و سهمی از بودن برای توست، در نبودنت کار این کارخانه ناتمام است.”

مورچه خندید و دانه‌ی گندم از دوشش دوباره افتاد. خدا دانه را به سمتش هل داد. هیچ کس اما نمی‌دانست که در گوشه‌ای از خاک، مورچه‌ای با خدا گرم گفت‌و‌گوست.

نویسنده:عرفان نظرآهاری




دوشنبه 13 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(1)

عشق و عبادت

 عشق مهیا است و تو آن را پس می زنی

عشق مهیا است و تو آن را پس می زنی

چنین آورده اند که مردی به نزد رامانوجا آمد. رامانوجا یک عارف بود، شخصی کاملا استثنایی، یک فیلسوف، و در عین حال یک عاشق، یک سرسپرده.
مردی به نزد او آمد و پرسید: “راه رسیدن به خدا را نشانم بده.”
رامانوجا پرسید: “هیچ تا به حال عاشق کسی بوده ای؟”
سوال کننده پرسید: “راجع به چی صحبت می کنی، عشق؟ من تجرد اختیار کرده ام. من از زن چنان می گریزم که آدمی از مرض می گریزد. نگاهشان نمی کنم، چشمم را به رویشان می بندم.”
راماجونا گفت: “با این همه کمی فکر کن. بگرد، جایی در قلبت آیا هرگز تلنگری از عشق بوده، هر قدر کوچک هم بوده باشد.”
مرد گفت: “من به اینجا آمده ام که عبادت یاد بگیرم، نه
عشق. یادم بده چگونه دعا کنم. شما راجع به امور دنیوی صحبت می کنی، و من شنیده ام که شما عارف بزرگی هستی. به اینجا آمده ام که به سمت خدا هدایت شوم، نه به سمت امور دنیوی.”
گویند رامانوجا بسیار غمگین شد و به مرد گفت: “پس من هم نمی توانم به تو کمکی کنم. اگر تو تجربه ای از عشق نداشته باشی آن وقت هیچ تجربه ای از عبادت نخواهی داشت. عشق عبادتی است که توسط طبیعت سهل و ساده در اختیار آدمی گذاشته شده، تو حتی به این چیز سهل و ساده نمی توانی دست پیدا کنی. برای عشق نیاز به تلاش نیست؛ عشق مهیا است، عشق در جوشش و جریان است. و تو آن را پس می زنی.”





دوشنبه 13 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(2)

رنگ فقط رنگ خدا

 رنگ فقط رنگ خدا

رنگ فقط رنگ خدا

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد…

یک زن تقریباً پنجاه ساله‌ی سفید‌پوست به صندلی‌اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است،

با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد…

مهماندار از او پرسید: “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید‌پوست گفت: “نمی‌توانی ببینی؟ به من صندلی‌ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است، من نمی‌توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی‌ها پر هستند، اما من دوباره چک می‌کنم ببینم صندلی خالی پیدا می‌شود یا نه.”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی‌ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی‌ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم.”

و قبل از اینکه زن سفید‌پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این‌حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می‌کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به این معنی است که شما می‌توانید کیف‌تان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده‌ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می‌زدند از جای خود قیام کردند.





یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدایا از تو ممنونم

خدایا از تو ممنونم…

خدایا از تو ممنونم...

خدایا ممنونم
من می‌تونم تمام زیبایی‌های پیرامونم را ببینم،
کسانی هستند که دنیایشان همیشه تاریک و سیاه هست…

خدایا
من می‌تونم راه برم،
کسانی هستند که هیچوقت نتونسته‌اند حتی یک قدم بردارند…

خدایا از تو ممنونم
که دل رئوف و شکننده‌ای دارم،
کسانی هستند که این قدر دلشون سنگ شده که هیچ محبت و احساسی رو درک نمی‌کنن…

خدایا سپاسگزارم
که به من این شانس رو دادی که بتونم به دیگران کمک کنم،
کسانی هستند که از این
نعمت و برکت وافری که به من داده‌ای بی‌بهره‌اند…

خدای عزیزم
من می‌تونم کار کنم،
کسانی هستند که برای رفع کوچکترین نیازهای روزمره‌شون هم به دیگران محتاجند،
برای این نعمت بزرگ از تو سپاسگزارم…

خدای دوست‌داشتنی من، از تو ممنونم
که کسی هست که منو دوست داره،
کسانی هستند که بود و نبودشون واسه هیچکس مهم نیست…

و بیش از همه‌ی این‌ها
برای هدیه‌ای که هر روز با هزار عشق و
امید به من می‌دهی از تو سپاسگزارم…
هدیه‌ای که نامش زندگی‌ست…

نویسنده:آرش غمخواری





یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

تصادف

از تصادف جانِ سالم به در برده بود...

و می گفت زندگیش را مدیون ماشین مدل بالایش است...

و خدا همچنان لبخند می زد...





یکشنبه 12 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(1)

خندیدن یک نیایش است

خندیدن یک نیایش است

 

 

خندیدن یک نیایش است
اگر بتوانی بخندی، آموخته‌ای که چگونه نیایش کنی

هنگامی که هر سلول بدن تو بخندد، هر بافت وجودت از شادی بلرزد،
به آرامشی عظیم دست می‌یابی!

کسی می‌تواند بخندد،
که طنز آمیزی و تمامی بازی
زندگی را می‌بیند.

کوتاه‌ترین راه برای گفتن دوستت دارم لبخند است!

شادی اگر تقسیم شود، دو برابر می‌شود!
غم اگر تقسیم شود، نصف می‌شود!

همیشه با دیگران بخندیم و هرگز به دیگران نخندیم!

یادت باشه! انسان‌های خندان و شاد به خداوند شبیه‌ترند!

کمی موسیقی گوش کن،بخند (حتی به زور)، آنگاه بنشین و نظاره کن آثار شگرف همین حرکات به اصطلاح اجباری را!

فراموش نکن! همین لحظه را، اگر گریه کنی یا بخندی‌!
بالاخره می‌گذرد، امتحان کن‌!

بهشت یعنی، شادی، خنده، سرور و شعف‌!

 

 





جمعه 10 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(1)

خدای مهربانم!

 

خدای مهربانم!
به همه انسان ها فرصت این را بده تا تو را بهتر بشناسند ...
تو را در دلهایشان جستجو کنند ...
و عشق تو را در تک تک لحظاتشان احساس کنند ...
زندگی هایمان غمبار است و خشن ...
قلب هایمان را سرشار از لطافت کن ...
به ما بال پرواز بده و هوایی برای نفس کشیدن...

 





پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

شجاعت

از این مطلب خوشم اومد...حیفم اومد نذارمش

شجاعت هميشه فرياد زدن نيست...
گاهى صداى آرامیست
كه در انتهاى روز می‌گويد:
"فردا دوباره تلاش خواهم كرد"




پنج‌شنبه 09 آذر 1391
ن : unrivaled ارسال نظر(0)

خدایِ من

 

خدای من

همان خدايی‌ست كه با من كار می‌كند، با من كتاب می‌خواند، با من می‌نويسد، با من غصه‌دار می‌شود و با من شاد می‌شود.
خدای من حتی گل‌ها را هم با من می‌بويد…!
خدای من همان خدايی‌ست كه دوستش دارم، او هم مرا دوست دارد، اين را فقط من می‌دانم و بس…!
خدای من همين‌جاست… در همين نزديكی…

 لبخندزندگی